پست ۸۵

برگ هاي تقويم يكي يكي ورق مي خورند و به امروز ميرسم :
(( بيست و ششم تيرماه ))![]()
از صفحه ي كاغذ ي اين روز، بوي عطر لطيفي به مشامم ميرسد كه مرا تا مرز شوريدگي و تمنا مي كشاند..
نازنين دخترم ، 9 سال پيش از اين ، باده ي مهر تو را به سلامتيت سر كشيدم و مست عشقت شدم .. قرار نبود امروز بيايي ، ولي از شب پيش، رقص پروانه وار فرشته ها در اطرافم، و نجواهاي عارفانه بين من و خدايم كه مژده ي آمدنت را ميداد، آغاز گشته بود..
آن روز خدا آهسته در گوشم خواند : خلقت مرحله ي عجيبيست كه بدون درد و رنج ممكن نمي شود . اگر مي خواهي امتياز زايش را كه تنها مخصوص مادران است به تو بدهم بايد براي معراجي ملكوتي آماده باشي . تو را تا پشت دروازه هاي عدم خواهم برد ، ذره ذره پليدي ها را از وجودت پاك خواهم كرد و وقتي تمام شد ..مانند ققنوس از خاكستر خود متولد ميشوي و من نشان لياقت را به تو عطا خواهم كرد ..
با آمدن این موجود زنده از بطن تو ، تحسينت ميكنم و زين پس نام ديگري بر توخواهم گذاشت كه آب و آتش در برابر پاكي وجودت به خاك مي افتند .
((نام تو مادر مي شود))
و اينچنين بود كه مادر شدم ، و گردن افراشته از غرورم با طوق زيبايي كه عشق تو شيرين دختركم بود، آراسته گشت.
عسلكم ، اين نهمين بار است كه ميلادت را جشن مي گيرم ، همه به تو تبريك مي گويند و من مي خندم .. برايم عجيب است ، با خود مي انديشم .. چرا به تو شاد باش ميگويند ؟؟ در جایی که اين جشن بزرگ زندگي من است ..
خوشبختي ، روشني و نيروي شگرف عاشقي از آن من شده و من مادر تو شده ام . پس هزاران هزار تهنيت تقديم من باد.
امروز خورشيدش زيباتر مي درخشد ، ثانيه هايش عاشقانه مي روند و آسمان مخملي شبش ، پر نورترین ستاره ها را بر دامن دارد.
امشب آسمان زندگي من ، با ستاره ها ي نقره اي وجود عزيزت پولك باران شد ، نميدانم من به تو رسيدم ؟ ...تو به من رسيدي؟... يا من از تو به خدا رسيده ام؟؟
دخترك شيرينم 9 سال پيش در همين شب .. درست يكساعت و پانزده دقيقه به تعويض تاريخ ، سرنوشتم با آمدنت تعويض شد ..
در داستان مهربانو ..جايي براي تطهير نبود ولي با آمدنت ، پاك شدم ..
در كوره ي دنيا با آتش عشقت گداخته شدم .. دوريت همچون پتك آهنگری تن نرمم را شكل داد و ناگهان با پايان فراقت سرد شدم و سخت .. فولاد آب ديده اي كه با هر چه ناملايمات است در هم نمي شكند و درياي مهرش را نثار يگانه موجود آمده از بطنش خواهد كرد ..
عسلكم روزي كه نام قشنگت را برايت پسنديديم خواستم من آب باشم و تو آتش .. ولي نميدانستم تو هوايم ميشوي .. تو مايه ي نفس كشيدنم وبهانه ي قشنگ زنده ماندنم ميشوي ..
اين روزها دنيايي داريم من و تو .. تو قد ميكشي و به اوج مي روي .. در كنارم گام بر ميداري و الف باي زندگي را بي تامل مي آموزی !
قلبم از آثار بلوغي كه كم كم در تو هويدا ميشود به تپش مي افتد .... وقتي حس كردم عطر تنت تغيير كرده و تند و گرم شده اي برايت خوشبو كننده ي مخصوص دختران نوجوان خريدم ولي نميداني موقع خريدش چقدر با تو در خيالم حرف زدم .. اين اولين تجربه بود .. تكان دهنده ولي شيرين ..
روزهاي بعد را در چند سال آینده تصور کردم ..وقتی دل داده ی مرد جوانی ، فقط چند سالی از خودت بزرگتر شاید آشنایی در همین نزدیکی ها شدی .. نمی ترسم .. هول نمیشوم .. همه ی وجودم را چشم خواهم کرد تا تو دخترک نازنینم را در اولین تجربه های مهم زندگیت همراهی کنم .. به تو خواهم گفت : نازنینم ، این دریای بزرگیست که گاه زیباست و پر نعمت ، گاه خشمگین و بی رحم .. باید بدانی چطور با امواج بازیگوشش بالا و پایین بروی و از شنا کردن در آن لذت ببری .. نه اینکه خودت را به او بسپاری و گرفتار موج های غیر قابل پیشبینی اش شوی ..
عزیزم بیا دستم را بگیر .. می برم تو را تا شنا کردن را بیاموزم .. بیا.. وبی قرار نباش ...
آه چه میگویم ..حالا زود است ، خیلی زود .. به موقع فکر خواهم کرد ..
مهم اینست که تا جان در بدن دارم تنهایت نخواهم گذاشت .. پا به پا با همه ی آنچه تو نیاز داری .. همراه خواهم بود .
دخترک شیرینم .. آغاز ده سالگیت.. بر تو و بر من مبارک باد .![]()
مامان*ی تو
۱۲ ساعت قبل از تولدت
احترامید
پست ۸۴
اين آخرين ترانه ي لالاييست
در پاي گاهواره ي خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
![]()
![]()
![]()
عزيز ترينم ، عسلك خوشگلم ، چطوري مامان جون؟ آخ كه امروز چقدر رفتم تو حال و هواي وقتي كه تو رو حامله بودم و دانشگاه مي رفتم ..
امروز بعد از ظهر رفته بودم پيش خانوم نصيري ((حتما" يادت مياد مشاورمون رو ميگم)) موقع برگشتن از جلوي دانشگاه رد شدم ، يهو خودمو تو اون محيط ديدم . مانتوي حاملگي تنم ، شر و شر عرق مي ريختم . بوي كباب رستوران بغلي پيچيده بود توي دانشگاه و به نظر من نفرت انگيز تر از اين بو ، هيچي نبود ..كيف و كلاسور رو رها كردم .. دويدم به سمت دستشويي ها كه بالا بيارم..
هميشه يكمي پياده روي از سر خيابون يخچال تا دانشگاه داشتم ،
در حاليكه خيلي با زحمت اين مسير رو راه ميرفتم ، دستمو روي شكمم ميكشيدم و با تو حرف مي زدم . بهت مي گفتم: دختر خوبي باش ، اين كلاس خيلي مهمه ، لطفا" لگد نزن .. بذار من درس رو گوش بدم .. آخه هر وقت تو وول مي خوردي من خنده ام مي گرفت .
عشق من ، روزهاي زيادي رو من و تو با هم نگذرونديم .،آخه براي يه مادر و دختر چند ماه دوري از هم تو اين سن و سال تو ، خيلي زياده ..
۱ماه پارسال ، امسال هم كه تا حالا شده 2 ماه .. يعني 3 ماه از هم دور بودن ، معادل 90روز و 2160 ساعت ... بذار حساب دقايق و ثانيه ها رو نكنم كه دييونه ميشم
ديشب خواب مي ديدم ، تو رو مثل خيلي كوچولوييات بغل كردم ..
پاهاتو انداخته بودي دور كمرم .. من داشتم موهاتو ناز مي كردم و شعر گل گلدون من رو ميخوندم ..نفس گرمت مي خورد بين سينه هاي مامان و من از خوشحالي گريه مي كردم ، و مي گفتم خدا رو شكر كه پيشم اومدي .خدا رو شكر كه تموم شد...
عسلك عزيزم ، دختر ناز و باهوشم همه ي لحظه هاي عمرم داره با تك تك خاطرات بامزه ي تو ميگذره .چرا اين زمستوناي لعنتي كه روز روزش دل من مي گرفت بايد با دوري تو تلخ تر و كشنده تر بشه؟؟
گاهي وقتا از خودم مي پرسم .يعني جواب محبت با آزار و اذيته؟ جواب اعتماد با خيانته؟ جواب اونهمه تلاشي كه من كردم تا رابطه ي بين تو و پدرت كه رو به كمرنگي زيادي مي گذاشت ، ومن با هر لحظه صحبت كردن با تو و تو رو به ديدن پدرت تشويق كردم " حتي با كادو خريدن ، حتي تو رو با زور تو بغلش هل دادم تا تو دختر خوشگلشو كه مثل يه پرنده ي وحشت زده از پدرش مي ترسيد ... من اشتباه كردم؟؟
نه نميتونم به خودم بقبولونم كه غير از اين كار ها ، كار ديگه اي از من و شخصيتم ساخته بود .
اگه به عقب برگرديم ، بازم اون كاري كه فكر ميكنم درست و انسانيه انجام ميدم .
وقتي پدرت به من گفت اجازه بده عسلك چند روز بيشتر پيشم بمونه ..من خجالت كشيدم ..تو دلم گفتم: من كي هستم كه اجازه بدم .. تو هم از دخترمون سهم داري .. من هيچوقت نه راضي ميشم ، نه به خودم اجازه ميدم كه تو رو از اين حق محروم كنم . ولي افسوس...
عزيزم ، دخترم ، آهوي كوچولوي بي قرارم .. دوست دارم چشمامو ببندم و روزي رو يادم بياد كه اولين كلمات رو با دهن خوشگلت ادا كردي و من چقدر خوشحال شدم و خدا رو شكر كردم كه اون فرشته ي كوچولوي ضعيفي كه حتي قدرت گريه كردن نداشت حالا داره اولين كلمات رو تمرين مي كنه ...
چند روز پيش كه خونه ي خودمون بودم ، مدتي تو راهروي خونه قدم زدم . اون شباي طولاني كه تو بي قرار بودي و من تقريبا" تا نزديكي هاي صبح در حاليكه تو رو در آغوشم مي فشردم ، مسير كوتاه بين اتاق خواب تا آشپزخونه رو طي ميكردم تا تو با قدم هاي يكنواخت من آرامش پيدا كني و خوابت ببره ..حالا عسلكم ، بهم بگو ..به مامان بگو تو اين شباي 4 سال و سه ماهگيت ...تو اين روزا كه حتما" خيلي دلتنگ ميشي ..وقتي دلت مي گيره .. وقتي بي تابي ، كسي هست كه عاشقانه بغلت كنه و درد هاي دلت رو تسكين بده؟؟
دخترم ، من اينجا دور از تو نشستم .. منم بي تابم ..منم سرگشته ام... منم يه بغل دارم كه بايد با تن تو پر بشه ..ولي خالي مونده ..
خيال تو رو در آغوش مي كشم و با اشك هاي بيصدام برات لالايي ميگم ..
بگير مامان امواج قلب من رو .. امواج مغز من رو .. امواج روح سرگردان من رو كه تو خيابون ** اطراف پلاك ** كه روزي آرزوهام اونجا رنگ گرفت و روزي گريان و نالان در حاليكه حسرت در آغوش گرفتن تو رو داشتم ، نااميد از درش برگشتم ...
من اونجام .. دارم پرواز مي كنم ..همه ي روح من آماده ي در آغوش گرفتن توست كه برات آواز بخونم و خوابت ببره ..
دخترم ، عسلك قشنگم ..روح من رو درك كن ..بفهم كه به تو نزديكم ، بفهم كه از راه دور هم مادر تو ام ، فقط مال تو .. ميتونم حتي ببوسمت و خوابت كنم ...
بگذار سايه ي من سرگردان
از سايه ي تو دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم كه گر باشد
كسي بين ما ، نه غير خدا باشد ...
مامان * ي تو
14/08/82
![]()
![]()
![]()
خبر هاي مهم مهم ![]()
سلام دوستاي عزيز و نازنينم![]()
از اولش تعريف كنم؟؟
خوب باشه ، يه بوس بديد ![]()
..
راستش رو بخوايد ، از همون سالي كه من و آرمين از هم جدا شده بوديم تا مدت ها اون راضي نميشد كه مجوز خروج از كشور عسلك رو به من بده .. ما هم داغ مسافرت مونده بود به دلمون و تا آستانه ي عقده اي شدن پيش رفته بوديم ![]()
![]()
تا اينكه مدتي بود احساس مي كردم كه ديگه آرمين حساسيتي به اين موضوع نداره ..و بالاخره در شهر به ما پيشنهاداتي بدين شرح داده شد :![]()
چند روز پيش خواهركمون تصميم گرفت يه مسافرت كوچولو بره .. ولي تنها بود .. پنجشنبه شب تو فشم .. جاي همتون خالي .. بحث اين مسافرته شد .. ديدم داره عاشقانه به من نگاه ميكنه و همچين آه هاي جگر سوزي مي كشيد كه مهربانو من تنهايي بهم خوش نميگذره .. ![]()
گفتم عمرا" بدون عسلك بيام .. تازشم پول ندارم ![]()
خواهركم فرمودند .. حالا به آرمين بگو
..برادر جان هم مثل رابين هود وارد صحنه شد و با يك تلفن به پدر جان لپ مطلب رو رسوندند كه ميخوايم يه همچين كاري بكنيم ولي بشدت شپش در جيبمان سه قاب مي اندازد
نظر شما چيست؟؟ پدر هم با همون رأفت ملوكانه شان فرمودند ..بروند عشق و حال آب در دلشان تيكان نخورد
.. در اين لحظه مادر گرامي هم وارد شدند و با بغضي عميق فرمودند : پس من چي؟؟بعد هم فوري منتي گذاشتند به سر شكسته ي ما كه .. خوب من نباشم كه به عسلك خوش نميگذره
.. باز پدر فرمودند : الهي بميرم براي تو مهربان همسرم كه تا كنون رنگ خارجه را نديده اي
... تو هم برو ..![]()
و اينچنين شد كه ما با شرط اينكه دست و پاي مادرمان را جهت جلوگيري از خريد هاي آنچناني به غل وزنجير مزين فرماييم .. او را هم ببريم ..(( اتوبوس دم دره ها كسي نبود؟؟))![]()
خلاصه عسلك را به جان پدر گراميشان انداختيم
و حالا كه دارم مي نويسم .. اينجانب مهربانوي گداخته شده در خيابان هاي تهران جهت دريافت رضايت نامه از آرمين بوده ام و اكنون به سر كار تشريف فرما شده ام با دو عدد لپ گلي .. هم از گرما هم از ذوق گرفتن اون مجوزه ...![]()
و دست آخر كه كارمون تموم شد جيگرمون كباب شد كه آرمين گفت .. آخ جاي من خالي حسابي خوش بگذرونيد ![]()
حالا يكي بياد عسلك رو راضي كنه كه هي راه ميره ميگه ..آخه اين دور و برها هم شد جا؟؟ من دلم ميخواد پاريس رو ببينم يا سن پترز بورگ كه قصر رومانوف هااونجاست![]()
ديديد اين قديمي ها حق داشتن ميگفتن به روي بچه نخنديد ![]()
![]()
و اما خبر بعدي .. مربوط به دوست عزيزم ميشه كه وبلاگ قشنگش رو افتتاح كرده .. بخونيد و لذت ببريد: صحرا صبوري
صحرا جان مبارك باشه ![]()
![]()
![]()
پست ۸۳
نیامدی که ببینی ، چقدر دلتنگم
نیامدی و به پای ترانه می لنگم
نیامدی که ببینی چقدر غمگینم
وجز خیال تو ، در اینه نمی بینم
سکوت را چه کنم ، در نگاه بی تابم
که در تمامی شب ، یک نفس نمی خوابم
دلم تبلور جوشان بی سرانجامیست
تمام زندگیم ، ایه های نا کامیست
من از سلاله ی ابرم ، همیشه بارانی
که راز های دلم رافقط ، تو میدانی
بیا و قلب مرا ، عاشقانه از خود کن
نگاه گرم مرا ، عارفانه از خود کن
![]()
![]()
![]()
دختر نازنینم ، کی باور میکنه ، من که اینجا تنها دور از تو روی یه تخت نشستم ، مامان یه دختر کوچولوی شیطون باهوش ، با چشمای قشنگ و درشت ، با دهن خوش فرم که همیشه پر از سواله که من از جواب های اونا عاجزم ، هستم!!
عشق من ، دخترم ، امروز درست موقع ظهر ، وقتی چشمم به عکس خوشگلت افتاد، چشمام بارونی شد .. کارامو گذاشتم کنار ، بعد از ته دل به نگاهت زل زدم تا بلکه از دریچه ی چشمت یه راهی به قلبت اونم از توی عکس پیدا کنم.
تو اون لحظه یه عالمه برات امواج مثبت ، یه عالمه دعا ، یه عالمه جملات عاشقانه فرستادم . به این امید که ، اگه دل کوچولوت تنگه ، اگه بغل مامانو میخوای .. اگه دوست داری صورتت رو لای سینه های داغ از دوری تو پنهان کنی .. بهت احساس با هم بودن ، مادر داشتن و با مادر نزدیک بودن ، دست بده ..
گل زندگیم ، عسلکم دوستت دارم مامان . نفسم ، موجود کوچولوی آمیخته با گوشت و خونم ، همیشه دوست داشتی برات از بچگی هات تعریف کنم .. بذار بگم:
تازه به دنیا اومده بودی .. ضعیف ، نارس و بسیار دوست داشتنی ..وقتی از بیمارستان بدون تو اومدم ، فکر نمی کردم هیچ بدبختی بزرگتر از این باشه که بدون تو اومدم خونه..(( آخه این روزا رو ندیده بودم))
عسلک گلم شب ها می رفتم توی اتاقت ، جلوی تختت زانو میزدم و مثل ابر بهار گریه می کردم .
از خدا می خواستم که زودتر اجازه بدن تو رو بیارم خونه و تو تخت خودت بخوابونم .توی اون روزا هر روز 2 بار می آمدم بیمارستان ، پشت در اتاق نوزاد ها به انتظار می نشستم و چشمم به در بود که پرستار اجازه بده بیام بهت شیر بدم .
شاید عارفانه ترین لحظه ی مادری ، همون لحظه ای باشه که بچه سینه ی مادر رو برای شیر خوردن مک می زنه .. با هر فشار ظریف لثه های صورتی و قشنگت به معراج می رفتم . تمام وجودم ، تمام احساسم و همه ی روحم رو تو رگهای آبی سینه هام به وجودت سرازیر می کردم و ذره ذره ی وجودم رو به وجودت پیوند می زدم .
عسلکم ، دختر نازم کاش یه لحظه چشمامو می بستم و باز می کردم ، می تونستم با خیال راحت بدون ترس از دست دادن دوباره ی تو ، در کنارت باشم . در آغوشت بگیرم و تو رو بو بکشم .
نازنین کوچولوی من ، بازم روزای سرد رسیدند ، این روزا و شب ها همه ی وجودم یخ می زنه .. میدونی چقدر هواتو می کنم ؟ پارسال می گفتی : مامان* بیا جلوی شومینه بخوابیم ، تلویزیون ببینیم تا خوابمون ببره .. و خیلی شب ها همون کار رو می کردیم .
می خوابیدیم و تو آروم چشمات بسته می شد و من گاهی ثانیه ها به صورت خفته ی تو زل میزدم و تو دلم می گفتم :آخه دختر نازم ..تو که هی میگی برام قصه ی زیبای خفته رو بگو .. مگه از تو زیبای خفته تر هم داریم؟؟
راستی آخرین روزهایی که پیشم بودی ،بهم گفتی برام کورن فلکس بخر تموم شده .. منم خریدم ، ولی اصلا" فرصت نشد تا برات درست کنم .. حالا هر وقت میرم خونه ی خودمون در یخچال رو باز می کنم .. تمام غم دوری تو به دلم هجوم میاره ..بیسکوییت هات ، شعر های مهد کودکت ، لباس های قشنگت .. همونی که میگفتی می خوام بپوشم و من می گفتم برای الان گرمه .. بذار هوا خنک بشه . همه شسته و آماده آویزون توی کمدته ..ولی تو نیستی
عسلکم ، مامان ..آصلا" لباس گرم داری؟ مریض نشدی؟ چی دلت میخواد؟ برات چیکار کنم؟ به کی میگی ؟ نکنه خوب نشورنت ، یه وقت پاهات بسوزه؟ آخه من چطوری از این فکر و خیالا خودم رو رها کنم؟مگه یه لحظه صورت ملوست از جلوی نگاهم کنار میره؟؟
دخترکم ، صبور باش ... من هستم !
تحمل کن ...من می کنم !
آروم باش ...من هستم !
امید وار باش ...من هستم!
خوب باشه.. قول میدم ، به خودم ، به تو ، به خدا .. به همه ی اونایی که دوستم دارند ..قول میدم ..محکم .. قول مردونه نمیدم .. قول خودمو میدم .. زنونه ، مادرونه ..
قول میدم که به انتظارت بمونم ، محکم و صبور ، قول میدم که نشکنم ، قول میدم که همونطور که تو دوست داری جوون بمونم ، با وجدان راحت ، با حقیقت ، بدون اینکه بخوام کسی رو خراب کنم تا تو رو بدست بیارم ، من حق دارم ، من راست میگم و اگه میخوام تو رو در آینده بزرگ کنم باید بهت راست بگم . هرچی که بوده و هست ، عسلم دوست ندارم تو رو با دروغ ، با حرف های پوچ و مخرب بدست بیارم .. من مامانتم .. مامان * درست مثل دریا ، آروم و صبور ، هیچ دلم نمیخواد از پدرت برات بد و دروغ تعریف کنم .
اینا رو برات می نویسم چون یادم افتاد که هفته ی پیش که آخرین صحبت ها رو با هم می کردیم .. وقتی معصومانه از من پرسیدی : مامان* تو با مرد ديگه اي دوست هستي يعني چي؟مگه اشکالی داره؟ منم با شاهین دوستم ...
پاره شدن قلبم رو با چشم دلم ديدم، به تو دختر كوچولوي 4 سال و نيمه چي مي تونستم بگم؟؟
چرا پدرت فكر نميكنه كه اين كوچولوي نازنين دختر ماست .. حالا معناي خيلي از حرف ها رو نمي فهمه و قدرت تجزيه و تحليل نداره ولي فردا.. به همين زودي .. وقتي يه دختر نو بالغ و كنجكاو شد همه ي اين واژه ها براش معنا دار ميشه .. اونوقته كه ويران ميشه وقتي به اين موضوع فكر ميكنه كه روزي پدرش درمورد زني كه مادرش هست چه عباراتي بكار برده .. و اون موقع هست که سلامت اخلاقش به خطر می افته .. یعنی پدرت اصلا" تربیت تو براش مهم نیست؟؟
عزيز مامان .. دلم ميخواد انقدر برات مادر باشم تا تو همه ي سوال هات رو از دريچه ي چشماي كنجكاوت ببيني نه از حرف هايي كه با بي رحمي به تو القا ميشه .. نميتونم درك كنم كه چه لذتي ممكنه تو تخريب يك مادر تو ذهن يه دختر بچه ي 4 ساله وجود داشته باشه؟؟
آه از اون همه زحمت ، از اون همه صبر ، از اون همه عشق بي دريغ ..
از اون : نهالي كه نشاندم ، من و بي بر گرديد..
دختر نازنينم دوستت دارم هميشه و تا ابد
مامان *ي تو
13/08/82
اسم اين پست.. ابتداي شعر جديد دوست عزيزمه ((سیاوش ))
![]()
![]()
تو اون روزها ترانه ی ناهید که میگفت .. سارا تویی خوشگل من .. ((راجع به دخترش خونده بود)) تازه اومده بود .. من و دوستم برای اینکه سر من گرم بشه افتاده بودیم به دندون پزشکی رفتن ..
یادمه تو راه بودیم یهو این آهنگ شروع کرد به خوندن ..(( من دوست ندارم وقتی دوست نازنینم با منه همش از مشکلاتم بگم و هی ناله کنم ..))
داشتم از زور فشار بغض می ترکیدم .. نازنینم گفت : مهربانو تو دلت نمیخواد یکمی گریه کنی؟!!
یهو صدای های های و وای وای من رفت هوا .. طفلک ماشین رو نگه داشت .. در کیفم رو باز کرد یکمی نگاه عکس عسلک کرد و گفت عسلک خوشگل .. ببین مامانت داره ذوب میشه .. یه کاری کن دختر برگرد ديگه .. دوریت داره کشنده میشه ..
بعد بهم گفت بیا منو بغل کن .. بذار آروم بشی .. گفتم: آخه هر کسی رو بغل میکنم حجم تنش زیاده .. من میخوام تن ظریف و کوچولوی بچه ی خودم رو بغل کنم .. میخوام تمام تنم به اون محیط بشه ..
واقعا" دیگه حالی بودم که آغوش گرم دوستای عزیزم راضیم نمیکرد ..
فقط عسلک رو میخواستم و بوی تنش رو ..
اما يك لحظه ، بخودم لرزیدم .. اشک هامو پاک کردم و گفتم خدایا توبه ..
من میدونم که اين روز ها تموم میشه .. من امیدوارم به آينده اي که میاد ..
تازه حالا هم میدونم دخترکم سالمه ..
خدایا برس به داد دل مادرهایی که جسم نازنین طفلشون رو بخاک می سپارند .. چطور میتونند زنده باشند ؟؟
میدونم که زندگی دیگه معنایی نداره .. میشه زنده مانی .. خدایا حداقل ازت میخوام هیچ مادری داغ فرزندش رو نبینه ![]()
این صفحه ی اول اون نوشته هست :

پست 82
خوب طبق تحقيقات بعمل اومده .. به اين نتيجه رسيدم كه 99% از شما عزيزان مثل عسلك خودم هفت ماهه به اين دنياي فاني تشريف آورديد .. كچلم كرديد بس كه پرسيديد چرا شكايت نكردي؟!!![]()
هم پست قبل طولاني بود .. هم ميدونيد كه كامپيوترم رو عسلك بقول خودش تركونده .. محدود شدم .. فقط در كنار كار طاقت فرساي اداره .. مينويسم ![]()
حالا بخونيد:
![]()
![]()
![]()
بعد از چند روز كه به در خونه شون ميرفتم و با گريه و زاري مي خواستم عسلك رو ببينم و برگردونم ، ديگه نااميد شدم ..
دوباره دست به دامن دادگاه بردم .. مي دونيد كه قاضي عزيزم هم كه رفته بود و من ديگه حامي قانوني نداشتم ..
با گردن كج و دل شكسته رفتم دادگاه .. طلاقنامه رو بردم كه معلوم بشه حضانت با منه ..
گفتند دادخواست بنويس رسيدگي كنيم ... دست آخر معلوم شد تنها لطفي كه مراجع قانوني در اين مورد ميكنند اينه كه مادر بايد (اون موقع) 30000 تومن پول بحساب قوه قضاييه بريزه تا از اونجا مامور بگيره و بعد با مامور ميره دم خونه ي پدر .. در اين لحظه پدر ميتونه بگه اينجا نيست ..
بعد مادر برمي گرده دادگاه و طبق گزارش ماموري كه با مادر بوده .. دادگاه طي تشريفاتي حكم بازرسي منزل رو صادر ميكنه .. در اين زمان مادر با مامور و حكم بازرسي ميره دم خونه ي پدر و با يه حركت غافلگيرانه وارد منزل ميشه بچه رو بر ميداره و مياد بيرون ..
خوب حالا بريد تو جلد من و ببينيد آيا اين كار از مهربانو بر مياد كه با يك حمله ي آنچناني وارد خونه ي پدري آرمين بشه و عسلك رو برداره بياد بيرون؟؟
تازه پرسيدم اين كار پدر باعث نميشه حق ديدن ازش سلب بشه؟؟ گفتند خير ..
بهش تذكر ميديم ولي سلب نميشه مگر اينكه شما فساد اخلاقي پدر رو ثابت كنيد يا پزشك قانوني تاييد كنه كه ملاقات پدر و فرزند منع پزشكي يا روان پزشكي داره ..
خلاصه من با گردن كج تر و دل شكسته تر به خونه برگشتم .. و نشستم منتظر تا آرمين خودش دست از لجبازي برداره و بفهمه كه اين بازي در برگردوندن من به زندگي زناشويي سابقم بي اثره ..
تو خلال اين مدت همونطور كه از نوشته هاي پايين كه از روي سررسيد تايپ كردم بر مياد ..
يه شب آرمين تماس گرفت و گفت مي خوام عسلك رو برگردونم ..
گفت ساعت 7 بيا دم بولينگ .. عسلك رو ببريم بازي كنه و بعد شب تو ببرش كه تو يه محيط دوستانه اين اتفاق بيفته ..
حال من رو اونشب حدس بزنيد .. مثل پرنده هاي اسير بال بال ميزدم .. از عصري آماده شدم ، بهترين لباسامو پوشيدم ..آرايش قشنگي كردم و با قلبي كه از هيجان مي خواست بتركه يكساعت زودتر رفتم رو پله هاي بولينگ به انتظار ايستادم ..
هيچوقت يادم نميره .. سردي هوا و افت فشار من از هيجان داشت بيچاره ام مي كرد .. خيلي خودداري كردم ولي وقتي ساعت از 5/7 گذشت تلفن كردم .. موبايل خاموش بود .. تلفن خونه هم زنگ مي خورد ولي بي فايده ..
تا ساعت 9 كه ديگه پاهام كرخت شده بود و نگاه مردم به قيافه و اشكايي كه بي مهابا از چشمام روون بود آزارم ميداد .. به طرف خونه ي مامان اينا راه افتادم .. حدود هاي 5/10 بود كه آرمين تلفن رو برداشت و در مقابل سوال من گفت كه تو مسير به يه آدم زده و خيلي گرفتار بوده ..
حدس زدم كه راست نميگه و تصميمش عوض شده ولي نميخواد جو رو خراب كنه ..
چون وقتي گفتم : خوب من خودم بيام دنبالش گفت: نه .. بذار همونطوري كه گفتم باشه و خودم دوباره تماس مي گيرم ..
![]()
![]()
![]()
اين اولين نوشته ي من، تو سررسيد براي عسلكه .. هيچ غلط نوشتاري يا املايي رو تصحيح نكردم تا مطالب درست هموني كه بود اينجا منتقل بشه :
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي...
دختر گلم ، تو اين شباي تنهاييم ، توي اين لحظه هايي كه حسرت يه لحظه ديدن تو داره مي كشتم ، ديدم هيچ چاره اي ندارم بجز اينكه روي كاغذ باهات حرف بزنم .آخه ميدوني آلان مدتيه كه از ديدنت محرومم و حتي از شنيدن صدات ...
عزيز دلم ، نميدونم حالا كه اين صفحات رو ميخوني كجايي؟ چند سالته؟ در چه حالي هستي؟هيچي نميدونم . فقط همين قدر ميدونم كه آلان كه مينويسم و روزاي سرد پاييز با همه ي دلتنگيش به قلبم هجوم آورده ، شايد تنها تسكين دلم، حرف زدن با تو اونم به همين طريق باشه ...
خيلي طول كشيد تا خودمو راضي كنم كه آيا برات بنويسم يا نه؟ تا حالا فكر مي كردم كه باقي نگذاشتن هيچ اثري مكتوب از اين روزا براي هردوتامون بهتره ، تا 5 دقيقه پيش كه نظرم اين بود ، هيچ چيز ننوشتم و حالا كه تصميم گرفتم بنويسم ميخوام بي وقفه و بي تكلف برات بنويسم (( چون رد پاي اين روزاي سخت و طاقت فرسا ي دوري تو ، تا ابد روي قلب من حك ميشه ...))
عشق كوچولوي مامان ، سالها پيش ، خيلي قبل از اينكه با پدرت آشنا بشم لابه لاي جووني ها و احساسات پاكم ، هميشه عاشق آهنگ هاي داريوش بودم . تو يكي از اونا ميخونه: در حسرت ديدار تو آواره ترينم ...
ومن سالها اونو زمزمه ميكردم و خيلي دوسش داشتم .ولي هيچوقت مثل حالا نفهميدم يعني چي؟ نفهميدم كه در حسرت ديدار تو آواره بودن و دربدر شدن چطوريه؟ولي حالا با همه ي گوشت و پوستم دارم تحملش ميكنم ...
حالا دارم ميرم به دور دست ها .. به چند سال پيش.. به بهار 78 ، وقتي كه تو توي شكمم بودي و من با سر انگشتام ، رد وجودت رو از روي پوست دريده شده ام ، دنبال مي كردم ..چشمامو مي بستم و عاشقانه ترين و خالصانه ترين راز و نياز ها رو با خدا مي كردم كه تو سالم باشي ، قوي باشي ، دختر گل من و هميشه در كنارم باشي ...
اون موقع ها فكر نميكردم كه چيزي بجز عشق و عاطفه يادت بدم و دهن خوشگل و كوچولوتو هرگز براي بكار بردن كلماتي نظير جدايي، كلانتري و... كلمات نفرت انگيزي مثل اينا آماده كنم . ولي حقيقت تلخ زندگي ، مارو به اينجا رسوند .. عشق من ، عسلك نازنينم :
خيلي دلم برات تنگ شده ، براي همه چيت ، همه ي حرفات ، همه ي كارات ، حتي شيطونيات و آزارات كه من عاشق همه ي اونا بودم و هستم .
نميدونم يادته يا نه! وقتي نماز ميخوندم تو موقع ركوع و سجده مي پريدي كول من و با سماجت حتي موقع بلند شدن ولم نمي كردي .منم هميشه همه ي ركعت هاي نمازم رو در حاليكه خندم ميگرفت و گاهي چادر كاملا" از سرم مي افتاد، مي خوندم . ولي اينو ميدونم كه شايد تو دنيا هيچ نماز و عبادتي از اوني كه ما با هم ميخونديم قبول تر نيست .
بهت ميگفتم عسلك جان وقتي نماز تموم شد و خواستم دعا كنم تو هم بيا بغلم كه دوتايي بگيم آمين و تو اين قسمتشم خيلي دوست داشتي . حالا هر ركعتي كه مي خونم ، به اين اميده كه بالاخره تو بپري رو كمرم ، هر دعايي كه ميكنم و چشمام بستست ، منتظر مي مونم كه تو هم بگي ا،مين ولي افسوس ...
خوب عشق من ، از اين حرف ها بگذريم ، نميدونم چكارا مي كني؟ حالا كه پيش هم نيستيم كاراي تو رو كه هميشه من برات انجام ميدادم كي انجام ميده؟؟ اگه دل كوچولوت بگيره ، اگه احساس تنهايي و بي پناهي كني ، اگه فقط دلت بخواد تو بغل مامانيت ولو بشي و خودتو لوس كني، جواب اين نياز هاي خودتو چطوري پيدا ميكني؟؟
ميدونم كه همه اين سختي ها و كمبود ها از تو يه دختر خانوم ، مقاوم و تسليم ناپپذير ميسازه ..
ميدونم كه تو مامان محكم و قوي رو به مامان در هم شكسته ي رو به نابودي رو ترجيه ميدي، و اين دليل خيلي از تصميماتت مهمي بود كه من تو اين مدت با همه ي سختي هاي موجود گرفتم .
عسل چشم درشتم، هميشه شبا موقع خواب دوست داشتي كه من پشتت رو بخارونم ، برات قصه بگم يا آواز بخونم و تو سينه ی منو لمس كني ، اينها رو تو ميخواستي و من نياز داشتم كه برات اين كارها رو انجام بدم .
وقتي تو در كنارم بودي ، پر از احساسات خوب بودم ، پر از معنا گرفتن ، پر از مفيد بودن و پر از طعم خوب مادر بودن...
مدت ها طول كشيد تا با شرايط جديد خو بگيرم ، عادت كنم كه مثل ديوونه ها همه جا رو دنبال تو ، بو نكشم .. تو همه ي آيينه ها دنبال تو نگردم .. گاه و بيگاه مثل صاعقه زده ها به هواي شنيدن مامان مامان تو ، پشت سرمو نگاه نكنم ، سر كار نقاشي هاي تو رو زير و رو نكنم .. لاي كاغذ پاره هام دنبال خط كج و معوج ولي قشنگ تو نگردم كه هزار با نوشتي عسلك .. خيلي طول كشيد..