
پست ۱۸۵
ميدونم هيچ چيز سخت تر از دل بريدن نيست و با جمله اي كه انتهاي پست قبل نوشتم ...باعث شدم به خاطرات تلخ گذشته نقب بزنيد .
منو ببخشيد ولي واقعا" ميخواستم دوستي كه اين روزها حال خوشي بابت همين موضوع نداره بين كامنتاي شما راهي براي برگشتن به زندگي عادي پيدا كنه ، ضمن اينكه بدونه تو اين قضيه تنها نيست خيلي ها تجربه ي چنين سختي رو دارند و با از دست رفتن يه عشق دنيا به آخر نميرسه .
بعضي از دوستان خصوصي ازم پرسيدند كه نكنه گرفتار همچين ماجرايي شدم ، نه عزيزاي دلم خدا رو صد هزار بار شكر درمورد خودم نيست و آرزو ميكنم كه كسي هم تو اين شرايط نباشه .. اونايي هم كه هستند ، خدا بهشون شكيبايي و آرامش قلب بده تا بتونند بحران رو بگذرونند.
از بين كامنت ها ، نكته ای توجه م رو جلب كرد .
بعضي از دوستان نوشته بودند كه سعي ميكنيم بديهاي رابطه رو بخودمون يادآوري كنيم تا تحمل جدايي راحت تر بشه .
منظور من اصلا" روابطي نبود كه توش بديها و كش مكش هاي خارج از معمولي وجود داشته باشه .. چرا كه در اون موارد اصلا" جدايي قابل تامل نيست و در واقع خیلی دردناك نيست .
همه ي ما بايد از رابطه هامون لذت ببريم و اين پيوند و ارتباط ...وسيله اي براي رسيدن به كمال ، خوشبختي و همه ي احساساي خوب باشه .
رابطه اي كه توش تحقير ، زجر و افتادن به پستي و بدبختي باشه اصلا" جاي بحث براي تركش ندارم .
اين رابطه ی سخت ...نمونه ي زندگي زناشويي خودمه .
مهربانويي كه روزي یک دنيا اميد داشت ، هدف ها و ارزش هاي والايي رو تو زندگي دنبال ميكرد ، به روزي افتاد كه شب ها با كابوس آينده ي زندگي بي سامان ما چي ميشه به خواب ميرفت .
از ترس كتك خوردن ، به شکستن مدام مفاصل انگشت مبتلا شد و از وحشت از دست دادن عسلكش حاضر بود بزرگترين خفت هاي دنيا رو تحمل كنه .
يادم مياد يه روز به آرمين گفتم اگر این تو رو راضی میکنه ...پدر و مادر من كه تقريبا" 4 ماهه نديدمشون پست ترين و كثيف ترين آدماي دنيان هرچي فحش بلد بودم بهشون دادم ..و گفتم حالا راحت شدي ؟؟
اصلا" اگه راضي ميشي من تو صورتشون تُف ميكنم و تا آخر عمرم نفرينشون رو به جون ميخرم ولي بذار زندگيمو بكنم ..
بذار وقتي از اداره ميام تنم نلرزه كه پيله ميكني بابات سال پيش جلوي چندتا از فاميلاتون گفت وقتي من سفرم همه كاره ي اين خونه آقا آرمينه و منظورش اين بوده كه من سرايدارشم .
من چكار كنم كه تو از اين حرف پدرم اينطور برداشت ميكني درصورتيكه يه آدم سالم با اين حرف نتيجه ميگيره كه: پدر خانوم من انقدر به من احترام ميذاره كه درنبودش من رو قبول داره نه پسر بزرگ خودش رو كه 24-23 سالشه .
بگذريم دوباره ياد اون روزها افتادم .. خودتون خونديد زندگيمو ديگه ..
من دوسال طول كشيد تا جواب اين سوال رو پيدا كنم كه آيا با وجود آزار هايي كه از آرمين ميبينم بازم اثري از اون عشق عميق تو وجودم مونده يا نه ؟ و روزي كه جواب دادم :
نه اينكه چيزي از اون عشق نيست بلكه صرفا" نفرت پيدا ميشه ، تصميم خودم رو براي جدايي گرفتم و به اون هم براي اولين بار اعلام كردم و تا جدا نشدم راحت ننشستم .
پس اين واضحه هركدومتون كه تو زندگي مشكلاتي داشتيد كه عرصه بهتون تنگ شد و تصميم به قطع ارتباط با شريك عاطفيتون گرفتيد بايد خيلي راحت (از نظر عاطفي) اونو عملي كنيد .
بیشتر این بی تابی های شما عادته .
منظور من ازپست قبل ، شرايط خاصي بود كه كمتر ممكنه پيش بياد.. مثلا" دونفر كه هيچ مشكلي با هم ندارند و در تفاهم و خوشبختي نسبتا" كاملی هستند ، بخاطر دلايل بعضا" غير منطقي خانواده ها مجبور به قطع رابطه شدند .. يا يكيشون در راه مهاجرت بوده و اون يكي عاشق موندن تو وطن .
يا مثلا" خانوم از ازدواج قبلش بچه داشته و بخاطر از دست ندادن بچه دور عشق عزيزش رو خيط كشيده .
اين مصلحت و منطق ها كه معمولا" براي خوشحالي ديگران هم انديشيده ميشه مد نظر من بود .
يادمه يه روزي كسي ازم پرسيد اگه عاشق مردي باشي و از هرجهت دوسش داشته باشي وبا هم خوشبخت باشيد ، عسلك بياد بگه بين من و اون يكي رو انتخاب كن تو چكار ميكني؟
واقعا" كدومشون رو انتخاب ميكني؟؟
بي معطلي گفتم قطعا" عشقم رو . وقتي چشماش گرد شد و گفت : 90% مطمئن بودم ميگي عسلك رو .
بهش گفتم وقتي عسلك براي من خط و نشون ميكشه و من رو تو يه تنگنا قرار ميده و ميگه يكي از ما رو انتخاب كن ، حتما" در سنين نوجوانيشه .. يعني از الانش بزرگتره و از سني كه بخواد مستقل باشه كوچيكتر پس هنوز نياز به حمايت و توجه ويژه ي من داره .
عسلك بايد فهميده باشه من زني نيستم كه هركسي رو براي اعطاي بزرگترين چيزي كه برام مونده يعني دلم ، انتخاب كنم .
ممكنه بگه ولي يه روز در اهداي دلت اشتباه كردي و آرمين مرد مناسبي نبود .
جواب ميدم اولا" كه اون آرمين ...مرد عزيزي و نازنين روياهاي من بود و بعدا" تغييراتي كرد كه با اون آرمين فاصله گرفت . ميشد با همون آرمين اوليه هم خوشبخت موند ولي نخواست .
ثانيا" اون موقع من يه دختر 20 ساله بودم و ميخواستم براي اولين بار تعهدي رو بپذيرم .
پس با اين خانوم بالاي 35 سال كه مسئوليت بزرگ كردن يه دختر با ويژگي هاي تو رو داره خيلي فرق داشتم يعني جاي اشتباهم بيشتر بود ..
الان بايد مطمئن باشي كه من عشق امروزم رو با دقت و احتياط فراوون انتخاب كردم و حتما" براي اينكه لايق وجود خودم و تو باشه از فيل*تر هاي بخصوصي گذشته .
پس دلايل تو براي اينكه من بايد بين شما دونفر يكي رو انتخاب كنم دلايل بچگانه ، غير منطقي و صد البته خودخواهانه ست .
و اين نشون ميده كه من در تربيت تو قصور كردم . و اگر همين الان هم بيام بگم آخ دختركم چشم هر چي تو بگي.
من اونو فراموش ميكنم... بازي به همين جا ختم نميشه و تو هر روز ميخواي با زور و خودخواهي شرايط سخت تري رو به من تحميل كني و در واقع از محبت مادرانه ي من سوء استفاده كني .
پس بهتره من تركت كنم تا بدوني اوني كه بايد خودش رو جمع و جور كنه و خودخواه نباشه تو هستي نه من .
باید بدونی حالا فرصتیه كه تو میتونی با خانومي و شعورت... جبران سالها حمايت و محدود كردن لذت هاي خودم براي آسايش تو استفاده كني .
![]()
![]()
![]()
امروز كه عسلك 10 ساله ست بخودم اجازه نميدم كه بچه م رو درگير موضوعاتي كنم كه نياز به تحليل و منطق هاي سنگين داره .
الان عسلك به هرمردي حتي پدر خودش به چشم يه رقيب عشقي نگاه ميكنه و منصفانه نيست من ازش بخوام درك كنه ...من رو بايد با يك نفر ديگه تقسيم كنه .
امروز وظيفه ي من جبران نبودن پدرش اونم هر قدر سعي كنم فقط بخش كوچيكي از اونهو وظیفه ی اون شاد بودن و درس یاد گرفتن از زندگیه .
امروز نوبت عسلک نیست ... شايد فردا ![]()
دوستتون دارم ![]()

امشب شب آرزوهاست . یادمون باشه امسال دعای مشترکی داریم که با خلوص نیت از خدای مهربونمون میخوایم .... الهی آمین ![]()
![]()
پست ۱۸۳
خدایا شکرت که از پیوند عاشقانه ی زن و مردی پدید آمدم .. که آواز وفاداری و مهرشان لالایی شبهای کودکیم بود .
خدایا شکرت که روزهای کودکیم با تماشای رقص پروانه ها پر شد .
خدایا شکرت که درهمان کودکی مهر مادری را با همه ی وجودم درک کردم و به من فرصت دادی تا مادر دو تا کوچولوی عزیز خانواده مان باشم .
خدایا شکرت که به من نعمت دیدن و شندیدن دادی .. هرچند که درکنار زیبایی نعمت هایت مجبور به دیدن و شنیدن زشتی هایی که محصول مخلوقانت بود هم .. شدم .
خدایا شکرت که یک بار ۵ ساله بودم و بر دوش پدر هیجان حضور مردم رو در تغییر شاهد بودم و یک بار هم در پایان ۳۶ سالگی بر پاهای خود سوار و دست های دخترکم در دست .. شاهد هستم .
خدایا شکرت که فرصت تجربه ی عاشق شدن به مردی که پدر فرزندم شد را دادی .. تا معجزه هایی بیافرینم .
خدایا شکرت که قدرت باروری دادی و توانستم با تک تک سلول هایم .. نطفه ای از عشق و پاکی در وجودم بپرورانم .
خدایا شکرت که طوری مقدر فرمودی تا دخترک کوچکم را با رنج طبیعی .. با توسل به وجود اعظمت با حالتی به دنیا آورم که وجودم از هرگونه ناپاکی .. پاک بود و دست فرشته های زیبایت در دستانم بود .
خدایا شکرت که توانستم به مرحله ای از ناتوانی و خفت و بی ارادگی در زندگیم بیفتم و سپس با همه ی توانی که تو در اختیارم نهادی سر بالا کنم و طلوع توانایی و سر بلندی و اراده ی محکم را در وجودم جشن بگیرم .
خدایا شکرت که روزی از تهمت کوردلان به زمین خوردم و بار دیگر فرصت احقاق حق .. و اثبات بهترین بودنم را مزه مزه کردم .
خدایا شکرت که تنهایی غمبارم را دیدی و فرشته ای با بالهای نامریی به خلوت سردم فرستادی تا بدانم عشق و صداقت و وفاداری هرگز نمی میرند .
خدایا شکرت که نعمت آشنا شدن با دوستانی بهتر از آب روان در محیطی مجازی و حقیقی را در اختیارم کذاشتی .. تا هرگز احساس غم و اندوه به وجودم رخنه نکند .
خدایا شکرت که دعاهای مرا مستجاب میکنی و صدای التماسم را میشنوی . و پرهام های عزیز از خانه رفته را بازمیگردانی .
خدایا تو چقدر خوبی که با یک اتفاق ساده نشانم دادی .. میشود برادری داشت که مادرت نزاییده اما برادری را درحقت تمام میکند . و برایت با این جملات زیبا جشن تولد میگیرد .
خواهر عزيزم ، عزيز برادر

به شاخه های سالها گذر سرخ آشيانه ات
به برگ برگ ماههای شقايقی عمرت
به خوش رقصی روز شکوه آمدن اقاقی ات
و به دل بيکران آبی دريائی ات
سزاوار تکريم واخلاص و احترامی

و چه سالی شايسته تر از آن سال
وچه ماهی فرخنده تر ازاين ماه
وچه روزی زيباتراز اين روز
که خدا تو را نقاشی کرد و آفريد
و بر اين کره خاکی فرستاد.
ومن
فقط ميتوانم بگويم :تولدت مبارک
((ممنونتم داداش مهدی گلم))![]()
خدایا برای به دنیا آمدن و ساده و بی تفاوت زندگی نکردنم تو را شکر میکنم .
آرزو دارم مهربانویم کنی .. یک مهربانوی حقیقی نه مجازی .
این درد مشترک مرا به تک تکتون عاشق تر کرده ..
دوستتون دارم ![]()